شهدای بهایی جنگ ایران و عراق؛ غلامرضا اعلائی

10/01/2021 11:39:00 ق.ظ

غلامرضا_اعلائی, شهدای_بهایی

«مسئول بنیاد شهید گفت بهایی شهید نمی‌شود. ما مطمئنیم ایشان در لحظه آخر عمر، مسلمان شده بعد شهید شده. حالا خانواده‌اش، چون بهایی هستید اصرار دارید که او بهایی بوده!» درباره غلامرضا_اعلائی یکی از شهدای_بهایی جنگ ایران و عراق بخوانید: اقلیتهای_مذهبی

«یکی از مسئولان مربوطه به ما گفت همان طور که در تابلو آمده ما بنیاد شهیدِ انقلاب اسلامی هستیم، یعنی برای مسلمانان هستیم. برادر شما بهایی بوده و ربطی به بنیاد شهید اسلامی ندارد. در پاسخش گفتیم ما هم مثل شما ایرانی هستیم؛ هر خوب و بدی ایران دارد، هر دوی ما سهیم هستیم... چطور زمانی که برادر ما به سربازی رفت تا از مملکت دفاع کند، به او نگفتید چون مسلمان نیستی، نمی‌خواهد دفاع کنی! حالا که جانش را در راه وطن داده، می‌گویید چون مسلمان نبوده، شهید محسوب نمی‌شود؟ مسئول مربوطه در جواب گفت بهایی شهید نمی‌شود. ما مطمئنیم ایشان در لحظه آخر عمر، مسلمان شده بعد شهید شده. حالا شما، خانواده‌اش، چون بهایی هستید اصرار دارید که او بهایی بوده!»

ادامه مطلب:
ایران وایر »

فلسطین اشغالی| از شهادت جوان فلسطینی تا هتک حرمت صهیونیست‌ها به مسجد الاقصی + فیلم- اخبار آسیای غربی - اخبار بین الملل تسنیم | Tasnim

اخبار ایران و جهان را در خبرگزاری تسنیم بخوانید ادامه مطلب >>

فقط یک جمله می‌شود به شما گفت: تف به روتون !

شهدای بهایی جنگ ایران و عراق؛ سعید مسعودیان

شهدای بهایی جنگ ایران و عراق؛ فرهاد زاهدیمرام شیعه گری همینه. نمک خوردن و نمکدان شکستن. بی شرف بودن عادیه براشون. روحش شاد

شهدای بهایی جنگ ایران و عراق؛ فرهنگ شاه‌بهرامی

جامعه جهانی بهایی: کارزار وسیع دولت ایران برای نابودی جامعه بهایی در جریان است

یورش ماموران اطلاعات به منزل شهروندان بهایی در سه شهر ایران

در دوران جنگ هشت‌ساله ایران و عراق، هزاران شهروند بهایی مانند سایر هموطنانشان به جبهه رفتند و ده‌ها تن از آنان نیز کشته شدند.در دوران جنگ هشت‌ساله ایران و عراق، هزاران شهروند بهایی مانند سایر هموطنانشان به جبهه رفتند و ده‌ها تن از آنان نیز زخمی، اسیر یا کشته شدند.در دوران جنگ هشت‌ ساله ایران و عراق، هزاران شهروند بهایی مانند سایر هموطنان‌شان به جبهه رفتند و ده‌ها تن از آن‌ها کشته، مجروح یا اسیر   شدند.در دوران جنگ هشت‌ساله ایران و عراق، هزاران شهروند بهایی مانند سایر هموطنانشان به جبهه رفتند و ده‌ها تن از آنان نیز زخمی، اسیر یا کشته شدند.

جمهوری اسلامی تمایلی به نام بردن از آنان در کنار سایر شهدای جنگ ندارد. «ایران وایر» در سلسله مطالبی، به معرفی شهدای بهایی جنگ هشت‌ساله می‌پردازد. «ایران وایر» در سلسله مطالبی، به معرفی شهدای بهایی جنگ هشت‌ساله می‌پردازد. شما هم اگر شهدای بهایی را می‌شناسید و روایت دست‌ اولی از زندگی آن‌ها دارید، با «ایران‌وایر» تماس بگیرید. شما هم اگر شهدای بهایی را می‌شناسید و روایت دست‌ اولی از زندگی آن‌ها دارید، با ایران‌وایر تماس بگیرید. *** «یکی از مسئولان مربوطه به ما گفت همان طور که در تابلو آمده ما بنیاد شهیدِ انقلاب اسلامی هستیم، یعنی برای مسلمانان هستیم. *** «اگر جسد را خودمان دفن کنیم، شهید محسوب می‌شود و بر سنگ قبرش هم نام شهید ثبت خواهد شد ولی اگر جسد را تحویل بگیرید و به آداب بهایی دفن کنید، شهید نیست و فوتی خواهد بود. برادر شما بهایی بوده و ربطی به بنیاد شهید اسلامی ندارد..

در پاسخش گفتیم ما هم مثل شما ایرانی هستیم؛ هر خوب و بدی ایران دارد، هر دوی ما سهیم هستیم. «سعید مسعودیان شیشوان» در ۱۳ تیر ۱۳۳۹ در روستای «شیشِوان» یکی از دهستان‌های استان آذربایجان شرقی متولد شد. فرهاد می‌توانست مثل نگهبان‌ها خودش را تسلیم کند و زنده بماند، ولی این کار را نکرد و با فدا کردن جان خود، جان ما را نجات داد... بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، اکثر روستاییان بهایی به دلیل آزار و اذیت‌ها مجبور به ترک روستا شدند. چطور زمانی که برادر ما به سربازی رفت تا از مملکت دفاع کند، به او نگفتید چون مسلمان نیستی، نمی‌خواهد دفاع کنی! حالا که جانش را در راه وطن داده، می‌گویید چون مسلمان نبوده، شهید محسوب نمی‌شود؟ مسئول مربوطه در جواب گفت بهایی شهید نمی‌شود. پدربزرگ و مادربزرگ فرهاد به نام‌های «میرزا حبیب‌الله» و «ملا انسیه زاهدی» که از فعالان و بانیان مسجد و مراسم مذهبی در قریه اَمره ساری بودند پس از بهایی‌ شدن مورد ضرب و شتم و آزار و اذیت متعصبین محلی قرار گرفتند و سرانجام در سال ۱۳۳۰ به روستای احمدآباد کوچ کردند. ما مطمئنیم ایشان در لحظه آخر عمر، مسلمان شده بعد شهید شده. این فرد که بسیار مورد احترام اهالی روستا بود، سال‌ها به عنوان شکسته‌بند روستا به اهالی شیشوان و اطراف خدمت کرد و در دوران جنگ هم داوطلبانه و رایگان، سربازان را مداوا می‌کرد. فرهنگ، از کودکی تا سن سربازی فرهنگ شاه‌بهرامی در نوزدهم شهریور ۱۳۴۰ در شهر شیراز متولد شد.

حالا شما، خانواده‌اش، چون بهایی هستید اصرار دارید که او بهایی بوده!» این‌ها سخنان یکی از مسئولین بنیاد شهید خطاب به برادر سرباز شهید غلامرضا اعلائی است. کودکی، نوجوانی و انقلاب «غلامرضا اعلائی ایلخچی»  در سال ۱۳۴۵ در خانواده ای بهایی در روستای ایلخچی از توابع بخش «اسکو» در آذربایجان شرقی به دنیا آمد. اسکو، شهری در ۳۰ کیلومتری تبریز است. این مدرسه توسط بهاییان احمدآباد تاسیس شده بود و معلم فرهاد و سایر دانش‌آموزان، آقای صفایی، معلم داوطلب بهایی بود. امروزه، روستای ایلخچی به دلیل افزایش مساحت و جمعیت به شهرستان تبدیل شده است. غلامرضا تا سن هشت سالگی همراه خانواده‌اش در ایلخچی بود و در همان روستا کلاس اول دبستان را گذراند. سعید مقاطع دبستان و راهنمایی را در اسکو گذراند. سپس با رفتن خانواده به «تبریز»، در آنجا به مدرسه رفت. در سال ۱۳۳۷، مدرسه فیض روشنکوه به دلیل نداشتن دانش‌آموز از روشنکوه به روستای احمدآباد منتقل شد. مُلکی خانم و نوزاد شش ماهه هم با اردشیر همراه شدند.

  در پیش از انقلاب، بسیاری از ساکنان ایلخچی را پیروان اهل حق (یارسان) و بهاییان تشکیل می‌دادند که همگی در کنار هم با صلح و آرامش زندگی می‌کردند. در آن سال‌ها طرحی از طرف دولت به اجرا در می‌آمد که دانش‌آموزان ممتاز شهرستان‌های کوچک و بخش‌ها برای تحصیل در مقطع دبیرستان به مدارسی شبیه مدارس تیزهوشان امروزی در مراکز استان‌ها اعزام شوند. چند سال پس از انقلاب اسلامی، گروه‌هایی خارج از ایلخچی به روستا وارد شدند که با آتش زدن منازل، مزارع و ربودن و کتک زدن روستاییان بهایی، آن‌ها را مجبور به ترک روستا کردند.  شغل «عنایت‌الله اعلائی»، پدر غلامرضا، مانند اکثر روستاییان کشاورزی بود. پس از یک سال تحصیل در تبریز، سعید به اسکو بازگشت و دیپلم خود را در همان شهر گرفت. مدرسه یک کلاس بیشتر نداشت و همه‌ محصلین با سن‌های مختلف در یک اتاق درس می‌خواندند. اما به دلیل سواد و آشنایی با متون ادب فارسی مانند شاهنامه و هفت پیکر در بین اهالی به ملّا مشهور بود. عنایت به گفته نزدیکانش، فردی فرهیخته و اهل مطالعه بود و اهل جمع آوری پول و مادیات نبود. به زبان‌های انگلیسی و عربی داشت، شعر می‌گفت و به نویسندگی علاقه‌مند بود. فرهنگ ادامه دوران ابتدایی را در این شهر گذراند.

بانک صادرات که در ایلخچی شعبه زد، عنایت را دعوت به کار کرد، ولی عنایت نپذیرفت و گفت نمی‌خواهد خودش را مقید به کارمندی کند. فرهاد به دلیل مشکلات مالی و احساس مسئولیتی که نسبت به تامین مخارج و کمک به پدر داشت، همراه با درس‌ خواندن مشغول به کار هم بود. عنایت‌الله اعلائی در سال ۱۳۵۲ درگذشت. سعید در کنار درس خواندن، ورزش هم می‌کرد و عضو تیم فوتبال اسکو بود. پس از درگذشت پدر، خانواده اعلائی که سرپرست خود را از دست داده بودند و اندوخته مالی کمی داشتند، دچار مشکلات سخت مادی شدند. بار زندگی بر دوش مادر یعنی نرگس خانم افتاد و او به تنهایی مسئولیت نگهداری و بزرگ کردن پنج فرزندش را به دوش کشید. ماجرا از این قرار بود که آنها در خانه‌ای متعلق به یکی از بهاییان قدیمی که به جامعه بهایی بخشیده بود، زندگی می‌کردند. در آن زمان فرهاد هنوز به سن خدمت سربازی، ۱۸ سال تمام، نرسیده بود، ولی با نصیحت پدر مبنی بر این‌ که دفاع از آب و خاک و وطن از وظایف اصلی هر فرد بهایی است، فرهاد برای گذراندن خدمت سربازی اعلام آمادگی کرد. یک سال بعد از فوت پدر، خانواده اعلائی بر اثر فشارهای اقتصادی، ایلخچی را به قصد سکونت در تبریز ترک کردند. پوستی گندم‌گون داشت و چشم‌ها و موهایش به رنگ تیره بود.

در تبریز، خانواده اعلائی در منزلی متعلق به جامعه بهایی به نام «حظیره‌القدس» ساکن شدند. در آن زمان هر کس دیپلم می‌گرفت، برای درس و کار راهی تبریز می‌شد. در این محل کتابخانه بهایی و جلسات مذهبی بهاییان برگزار می‌شد. پسر بزرگ خانواده بود و خود را در قبال خانواده مسئول می‌دانست. نرگس خانم به عنوان سرایدار در این محل مشغول به کار شد و اتاق‌هایی هم برای سکونت او و خانواده در اختیارش گذاشتند. بعد از دیپلم، مادر و پدرش خواستند پولی جمع کنند و او را برای تحصیل به خارج از کشور بفرستند ولی او علاقه‌ای به رفتن از ایران نداشت. این منزل در کوچه عیسی خان حوالی «خیابان شهناز» قرار داشت. با پیروزی انقلاب اسلامی، محل زندگی خانواده اعلائی بارها مورد حمله و بازرسی  لباس‌شخصی‌ها و ماموران قرار گرفت. اما ثبت‌نام نکرد و گفت دوره بعد امتحان خواهد داد تا تبریز یا شیراز قبول شود. فرهاد این صفات را با خود در جبهه وسط دود و آتش هم حفظ کرد. اتاقش مملو از مجلات دانشمند و الکترونیک بود.

کتاب‌ها، اسناد و بعضی اموال بهاییان بدون حکم ضبط شد. بالاخره در سال ۵۸ محل زندگی غلامرضا و خانواده‌اش به تصرف نیروهای کمیته درآمد و مصادره شد. سعید می‌گفت: «همه مادر دارند اگر همه این‌طوری فکر کنند این نره، اون نره، الان خرمشهر هستند، دو روز دیگه به تبریز می‌رسند. خانواده اعلائی هم از محل زندگی‌شان اخراج شدند. این چهار نفر در ۱۸اردیبهشت۱۳۶۵ جهت خدمت در «لشکر ۳۰ گرگان» اعزام شدند. این، آغاز دربه‌دری خانواده اعلائی بود.» بالاخره با شنیدن این پیام از مرکز جهانی بهایی که بهاییان مخالف خدمت سربازی نیستند و همواره آماده خدمت به مملکت خویش هستند، مادر پذیرفت تا سعید به خدمت سربازی برود. چندین خانه عوض کردند. قصد ادامه تحصیل و خدمت سربازی با اینکه فرهنگ سعی می‌کرد به روش‌های مختلف اوقات را سپری کند؛ ولی از این‌که امکان تحصیلات عالیه در ایران نداشت، هم‌چنان در رنج بود.

به دلیل بهایی بودن به آن‌ها خانه اجاره نمی‌دادند. او از همان ابتدا تا زمان شهادت در لشکر پیاده نیروی زمینی آذربایجان به نام «لشکر ۲۱ حمزه» خدمت کرد و تمام دوران سربازی را در خط مقدم گذراند. هنوز یک کیلومتر به روستا مانده بود که چهار نفری سرهای خود را بیرون آورده بودند. یک بار به ایلخچی رفتند و دوباره به خاطر مشکل مدرسه بچه‌ها به تبریز برگشتند. سرانجام توانستند منزلی را در خیابان شاه (طالقانی) اجاره کنند. یک روز صبح به «نصرت»، نزدیک‌ترین دوستش در سربازی گفت: «لطفا اگر شهید شدم قبل از اینکه خبرش را درِ خونه برای مادرم ببرند، خودت به آدرس برادرم در تبریز برو و خبر کشته شدن منو بهش بده. مهاجرت به تهران برای کار خانواده اعلائی وضعیت مالی خوبی نداشت. او پیش از بستن پاکت تکه‌ای نان خشک پیدا کرده و در پاکت گذاشته بود تا نامه سنگین شود و آن را باد نبرد. همه اعضای خانواده دنبال کار بودند تا هزینه زندگی را تامین کنند، اما کار پیدا نمی‌شد و این موجب شده بود زندگی هر روز سخت‌تر شود. ارتش خبر [کشته‌شدن او] را به در خونه مادرم برد و مادرم همیشه خاطره تلخی از اون روز به یاد داره. عشق و علاقه شدیدی بین فرهنگ و مادرش و دوستی مثال‌زدنی بین او و پدرش برقرار بود.

فشار اقتصادی و پیدا نکردن کار، روحیه غلامرضای نوجوان را خراب کرده بود. بالاخره در سال ۱۳۶۱ غلامرضا مجبور به ترک تحصیل شد و همراه برادرش برای کار به تهران رفتند.. قبل از ورود به عراق سربازان را در منطقه مرزی از اتوبوس‌ها پیاده کردند و پانزده روز آموزش نظامی مجدد دادند. او علاقه داشت در تهران به تحصیل ادامه دهد. حتی اقدام برای تحصیل شبانه هم کرد، ولی کارش به او اجازه تحصیل شبانه را نمی‌داد. سعید نوبتش نبوده ولی داوطلب شد که آن روز، او آب بیاورد. اوضاع جنگی کشور و وضعیت بد مالی خانواده، عوامل دیگری بودند که غلامرضا دیگر نتوانست به درس خواندن در مدرسه ادامه دهد. فرهاد از فرماندهی خواست که او را به کارهای مربوط به نظافت، آوردن آب از کوه، آشپزی و یا هر کار سخت و خطرناک دیگری بگمارند، ولی او را از درگیری مستقیم و عملی که منجر به قتل و ریختن خون همنوعان خود از هر نژاد و ملیتی، به دلیل اعتقادات مذهبی می‌شود، معاف کنند. سپس اعلام شد که گردان برای مدت دو ماه جهت گذراندن دوره تعلیماتی به تهران اعزام می‌شود؛ اما گردان به جای تهران به جنوب کشور فرستاده شد.

این دو برادر ابتدا در بوفه «سینما ایران» خیابان لاله‌زار شروع به کار کردند؛ ولی بعدتر، برادر غلامرضا چند بوفه سینما دیگر هم اجاره کرد و در سینماهای مختلف مشغول شدند. آن روز به هم‌سنگرش گفت: «تو نرو! من به جایت می‌روم چون می‌خواهم موهایم را هم بشویم. غلامرضا و برادرش در تهران اتاقی را اجاره کردند اما در سال ۱۳۶۳ کل خانواده از تبریز به تهران، همگی در منزلی در خیابان شهید یاسری ساکن شدند. یک‌سال قبل از اعزام به سربازی، غلامرضا در یک مغازه سه‌چرخه‌ سازی مشغول کار شد و چون فنی بود خیلی زود در این کار مهارت پیدا کرد. این آخرین لحظه حیات سعید مسعودیان بود. نگهبانان را تعویض کرد و به سنگرش برگشت. او تصمیم گرفت تا کارگاه سه‌چرخه‌سازی دایر کند. اما مشکلات مختلف از جمله مشمول سربازی بودن مانع این کار بود. اگر به آیین بهایی دفن شود، شهید نیست از ارتش به خانواده مسعودیان اعلام کردند در صورتی نام شهید به فرزندشان اطلاق خواهد شد که به آنها اجازه دهند تا سعید را به آداب اسلامی مانند بقیه شهدا دفن کنند. این دوران مصادف با انتخابات ریاست‌جمهوری بود.

غلامرضا در اواخر سال ۱۳۶۴ تصمیم گرفت به خدمت سربازی برود. هیچ‌کدام از نگهبان‌ها سر پست نبودند. خدمت سربازی وقتی تصمیم به سربازی رفتن گرفت همه سعی می‌کردند او را منصرف کنند. خانواده مسعودیان اجازه این کار را ندادند و خواهان دفن جسد توسط خودشان شدند. برادرش می‌گوید که غلامرضا می‌گفت: «به کشور ما حمله شده ما نمی‌تونیم بی‌تفاوت باشیم و بگوییم ایرانی هستیم.» غلامرضا پس از گذراندن دوره آموزشی در «پادگان لویزان»، در تقسیم‌بندی به عضویت «لشگر۲۱ حمزه» درآمد. سعید رسماً بهایی شده بود و همیشه همراه خانواده‌اش آزار و اذیت‌های مختلفی را به خاطر بهایی بودن تحمل کرده بود. فرهاد لحظه‌ای ایستاد و ناگهان برگشت و با سر و صدای زیاد به طرف سنگر فرماندهی دوید که تک تیری او را به زمین انداخت. او از فرمانده خواست که به دلیل اعتقادات دینی در واحد پشتیبانی خدمت کند، ولی فرمانده‌اش نپذیرفت و او به خدمت در خط مقدم فرستاده شد. همین امر، موجب نگرانی خانواده شاه‌بهرامی شده بود.

غروب چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۶۵، غلامرضا اعلائی پس از چهار ماه خدمت در جبهه «مریوان» بر اثر اصابت ترکش خمپاره بر سرش در منطقه «پنجوین» کشته شد. سعید هم‌زمان با تولد ۲۱ سالگی‌اش در ۱۳ تیر ۱۳۶۱ در ردیف متوفیان بهایی گورستان «وادی رحمت» تبریز طبق مراسم بهایی دفن شد. غلامرضا در هنگام شهادت، جوانی بیست ساله بود. احتمالاً نقشه آن‌ها این بود تا با استفاده از تاریکی شب، بی سر و صدا نگهبان‌ها و پاس‌بخش‌ها را اسیر کنند؛ سپس به پادگان حمله کنند و آنجا را به تسخیر خود درآورند. بزرگ‌ترین تشییع جنازه یک بهایی بعد از انقلاب در همان تاریخ به خانواده اعلائی خبر شهادت فرزند و برادرشان را دادند و دو روز بعد، جسد پس از شناسایی آماده تحویل به خانواده بود. مراسم یادبود سعید مسعودیان با حضور جمعیت کثیری در منزل پدری‌اش واقع در خیابان «شهناز جنوبی» با خواندن آیات و مناجات‌های بهایی برگزار شد. از طرف بنیاد شهید هم کوپن ارزاق به خانواده اعلائی داده می‌شود تا مایحتاج لازم را جهت برگزاری مراسم تهیه کنند. برادر غلامرضا می‌گوید: «خانواده در حال آماده کردن مقدمات تشییع جنازه و مراسم بودند که از مسجد محل تماس گرفتند که چون غلامرضا شهید شده آن‌ها می‌خواهند برای او حجله بزنند. دوستان غیربهایی او تا یک سال عکس سعید را روی دیوارها نگه داشتند. بنیاد شهید، فرهاد را شهید ندانست چند روز بعد، «علی‌اصغر گلی»، پسردایی فرهاد که در یک منطقه جنگی با فرهاد بود، به مرخصی آمد و خبر شهادت فرهاد را داد. این روش نامه‌نگاری را خانواده مدتی ادامه دادند تا در نهایت مشخص شد حدس فرهنگ درست بوده و بعضی نامه‌ها به دست او نمی‌رسند.

به آن‌ها گفتیم بهایی هستیم و حجله نمی‌زنیم ولی بالاخره با اصرار ایشان پذیرفتیم؛ فقط به شرط آنکه متن اعلامیه را خودمان بنویسیم. متن اطلاعیه با آیه‌ای از قرآن و بیانی از «بهاءالله» شروع می‌شد و در دنباله، از همه برای شرکت در تشییع جنازه، ۱۹ تیر دعوت کردیم. عزاداران محلی با اینکه می‌دانستند خانواده مسعودیان بهایی هستند ولی تا مدت‌ها هر ساله در هنگام سینه‌زنی و عزاداری‌های محرم، چند دقیقه مقابل درب خانه سعید می‌ایستادند و سینه می‌زدند. واحد فرهنگی بنیاد شهید متن اطلاعیه را تصویب کرد و دویست نسخه از آن را تکثیر کرد. وقتی خانواده به بنیاد شهید مراجعه کردند، با برخورد تندی مواجه شدند. چند تا از نسخه‌ها را در ورودی مسجد و حجله زدند. سعید هر روز برای او غذا و میوه می‌برد. بهایی‌ها هم از هر نسخه تعداد زیادی کپی و در شهر پخش کردند. صبح روز چهارشنبه ۱۰ شهریور از مرکز آموزش ۰۵ کرمان به دکتر شاه‌بهرامی تماس گرفته شد و از او خواسته شد تا پیش از ظهر به آن محل مراجعه کند.

یک وقت متوجه شدیم چند هزار نسخه از اطلاعیه در تهران و شهرهای مختلف پخش شده است» آقای اعلائی ادامه می‌دهد: «صبح روز ۱۹ تیر که درب خانه را بازکردیم با جمعیت انبوهی مواجه شدیم.» سرباز سعید مسعودیان، جانش را در راه حفظ وطن داد. خانواده زاهدی چندین دفعه به بنیاد شهید، ارتش و چند ارگان دیگر مراجعه می‌کنند، ولی بنیاد شهید از دادن نامه برای ترخیص جسد خودداری کرد تا آن‌ که طی این ملاقات‌ها، یکی از فرماندهان ارتش که خود را نسبت به شهدای جنگ مسئول می‌دانست، سربازی را برای گرفتن نامه پزشکی قانونی به بنیاد شهید فرستاد. ۴ تا اتوبوس ارتش داده بود و ۶ تا هم خودمان گرفته بودیم ولی ده تا اتوبوس کافی نبود. جمعیت بیش از حدّ انتظار بود.. شروع به گرفتن اتوبوس‌های اضافه از این طرف و آن طرف کردیم. با آن‌ که بنیاد شهید هیچ کمکی نکرد ولی از طرف ارتش، جسد را با تشریفات نظامی تا خیابان اصلی تشییع کردند. بالاخره با ۲۳ اتوبوس و حداقل ۸۵۰ اتومبیل راهی «خاوران» برای دفن غلامرضا شدیم.اتفاقی افتاده؟» سروان: «ترکش خورده.

چند روز هم در منزل جلسه یادبود به فرم مراسم دینی خودمان گرفتیم و جمعیت انبوهی برای عرض همدردی و تسلیت آمدند. ازدحام جمعیت به طوری بود که برای ورود به جلسه، صف طولانی مقابل درب منزل ایجاد شده بود. پیکر فرهاد حدود سه کیلومتر در مسیری خاکی و گل و لای بر دوش دوستان و نزدیکانش تا محل زادگاهش، روستای احمدآباد، حمل و در آنجا طبق مراسم آیین بهایی کفن و دفن شد.» در دفاع از وطن شهید شد در بین حضار، یک روز سرتیپ رئیس تشریفات ارتش به همراه دو افسر دیگر به جلسه آمدند و برای شهادت غلامرضا «در راه اسلام» به خانواده‌اش تبریک و تسلیت گفتند. خانواده غلامرضا می‌گوید ما به اسلام احترام می‌گذاریم ولی مسلمان نیستیم. برادر ما در راه وطن کشته شده و ما به عنوان بهایی به این افتخار می‌کنیم.» سروان فروغی می‌گوید پس هر چه زودتر آن را از اینجا ببرید (سپس از آن‌ها خواست تا اتاق را ترک کنند).

این جنگ را هم جنگ کفر با اسلام نمی‌دانیم. مملکت ما مورد تجاوز دشمن واقع شده و وظیفه هر ایرانی است که از خاکش دفاع کند. بعد از این واقعه، خانواده اعلائی در طی انتشار یک آگهی در روزنامه کیهان ۷مرداد۱۳۶۵ از دوستان و آشنایانی که با حضورشان موجب تسلی خاطر بازماندگان شدند، قدردانی کردند. ابتدای این آگهی، یکی از آیات مذهبی بهایی در مورد شهادت نوشته شده بود. بنا به درخواست تعداد زیادی از آشنایان خانواده اعلائی که موفق به شرکت در مراسم غلامرضا نشدند، خانواده تصمیم گرفت که جلسه‌ای را مصادف با چهلمین روز شهادت غلامرضا بگیرند.

در همان زمان، از یک منبع مطلع می‌شنوند که پس از چاپ آگهی کیهان، حوزه علمیه به بنیاد شهید شکایت کرده و بنیاد هم از این موضوع عصبانی است. خانواده اعلائی پس از مشورت تصمیم گرفتند تا مراسم چهلم را برگزار کنند. آن‌ها برای چاپ اطلاعیه به واحد فرهنگی بنیاد مراجعه می کنند. مسئول واحد فرهنگی از چاپ اطلاعیه خودداری کرد و گفت به آن‌ها دستور داده‌اند هیچ اقدامی در رابطه با غلامرضا اعلائی انجام ندهند. پرونده شهید بهایی، «بایگانی شد» ابتدا به اداره بنیاد شهید منطقه‌شان مراجعه کردند.

مسئول مربوطه به ایشان گفت که پرونده غلامرضا اعلائی بایگانی شده و هیچ اقدامی در مورد او انجام نمی‌شود. خانواده اعلائی دلیلش را پرسیدند، در پاسخ به ایشان گفت غلامرضا خودزنی کرده است. برادر غلامرضا یادآوری کرد که او بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش کشته شده: «مگر کسی اطلاع داره که خمپاره کی و از کجا میاد تا جایی بایستد که ترکش آن به سرش بخورد؟» مسئول مربوطه گفت: «پس مجاهد بوده؟» برادرش گفت: «خیر! بهایی بوده.» پس از آن، خانواده به دفتر مرکزی بنیاد شهید و سپس به دفتر پیگیری بنیاد ارجاع داد. برادر غلامرضا می‌گوید: «مسئول مربوطه تا اسم غلامرضا را دید شروع به ناسزا گفتن کرد که شما آبروی بنیاد شهید را بردید.

رفتید کلمات ضاله چاپ کردید. ما از دفتر امام و حوزه علمیه مورد عتاب قرار گرفتیم. آنقدر ناسزا و فریاد کرد که همه جمع شدند.» آقای اعلائی ادامه می‌دهد: «ما به او گفتیم برادرمان شهید شده؛ شما به جای تسلیت، توهین می‌کنی؟ کجای این کلمات ضاله است؟ تا قبل از آن که بفهمید این‌ها را بهاءالله گفته، به به و چه چه می‌کردید، حالا می‌گویید ضاله است؟… بحث به درازا کشید.» بالاخره قرار شد مسئول ایدئولوژی بنیاد با خانواده اعلائی ملاقات و صحبت کند، شاید به گفته آنان، «ارشاد شوند».

برادر غلامرضا اعلائی می‌گوید: «خلاصه، درها را بستند و سه ساعت با هم گفت‌وگوی عقیدتی کردیم. آخر جلسه، مسئول مربوطه با من دست داد و گفت از دست آن‌ها کاری ساخته نیست چون دستور از دفتر امام آمده، پرونده غلامرضا اعلائی برای همیشه بایگانی شده است...» .