روایت سپیده قلیان از زندان (بخش پنجم): من به خدای ابراهیم ایمان دارم!

06/04/1399 11:37 ب.ظ

در دوباره بسته می‌شود. شکنجه‌ها آن‌قدر شدید شده‌اند که دیگر نمی‌شود صداها را از هم تشخیص داد. یک آن صداها قطع می‌شوند و ناله‌‌اش بلند می‌شود. اسماعیل عرب شکنجه شده است. بخش پنجم از روایت_سپیده_قلیان_از_زندان sepideqoliyan سپیده_قلیان اطلاع_رسانی

نیمه شب پنج‌شنبه است. امشب از کمردرد خواب به چشمانم نمی‌آید. خاموشی شد و حالا با خودم می‌گویم گویا امشب کسی شکنجه نمی‌شود. کمی مانده است تا چشمانم سِر شوند. یک دفعه با داد و فریاد از خواب می‌پرم:‏ها! دیگه تموم شد.کتک‌ها شروع می‌شوند.

نامش «اسماعیل» است. این اولین اطلاعاتی است که من از سلول ۲۴ اداره اطلاعات اهواز کسب می‌کنم. شکنجه‌ها شروع می‌شوند. درست در سلول کناری، همه زیر شکنجه یک جور فریاد می‌زنیم: «‏آآآآآآآآآآآی...‏آآآآآآآای...»

‏ضربه‌های باتوم و کابل است که پشت‌بندِ هم می‌خورند به سر و تنش و فحش می‌خورد.‏عرب است. این دومین اطلاعاتی است که از صدای شکنجه و فریاد‌ها می‌گیرم. اسم عملیات را از او می‌پرسند، به عربی فریاد می‌زند نمی‌دانم. شکنجه‌ها بیشتر و بیشتر می‌شوند و شکنجه‌گرها فریاد می‌زنند: «نجس! فارسی صحبت کن.»

صدای شکنجه‌ها به حدی ا‌ست که دردش به من هم می‌رسد. از گوشه‌ سلولم داد می‌زنم. زندان‌بان در را باز می‌کند. از ترس لال می‌شوم._ از صدای شکنجه می‌ترسم.در دوباره بسته می‌شود. شکنجه‌ها آن‌قدر شدید شده‌اند که دیگر نمی‌شود صداها را از هم تشخیص داد. یک آن صداها قطع می‌شوند و ناله‌‌اش بلند می‌شود. اسماعیل عرب شکنجه شده است. زیر شکنجه از او می‌خواهند فارسی صحبت کند. آخرین جمله‌اش این بود: «‏من به خدای ابراهیم ایمان دارم!» headtopics.com

ادامه مطلب:
iranwire »

روایت‌ سپیده قلیان از زندان (بخش چهارم)؛ مگر اسماعیل زنده است؟

شهاب‌ حسینی از روایت "شکرستان" تا بازگشت به اجرا- اخبار فرهنگی - اخبار تسنیم - Tasnimبعد از روایت بخش‌های جدید 'شکرستان' تلویزیون و خبر تهیه‌کنندگی در شبکه نمایش‌خانگی، بازگشت به اجرا اتفاق جدیدی است که قرار شده با بازگشت 'شهاب حسینی' به ایران رقم بخورد.

روایت‌ سپیده قلیان از زندان (بخش چهارم)؛ مگر اسماعیل زنده است؟

شهاب‌ حسینی از روایت "شکرستان" تا بازگشت به اجرا- اخبار فرهنگی - اخبار تسنیم - Tasnimبعد از روایت بخش‌های جدید 'شکرستان' تلویزیون و خبر تهیه‌کنندگی در شبکه نمایش‌خانگی، بازگشت به اجرا اتفاق جدیدی است که قرار شده با بازگشت 'شهاب حسینی' به ایران رقم بخورد.

حمله با چاقو به دو تن از بازداشت‌شدگان اعتراضات آبان در زندان تهران بزرگعلی_قهرمانی و رضا_بیات، دو تن از بازداشت‌شدگان اعتراضات_آبان، در تیپ ۵ زندان تهران بزرگ با حمله دو زندانی جرایم عمومی مواجه شده و به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. یکی از آنها در ناحیه پهلو با چاقو زخمی شده و دیگری از پشت سر آسیب دیده است.

دفاع یک مقام وزارت کشور از بازداشت اعضای جمعیت امام علی؛ تذکر کتبی داده بودیمیک مقام وزارت کشور ضمن دفاع از بازداشت تعدادی از مدیران موسسه خیریه «جمعیت_امام_علی» گفت که به این جمعیت به دلیل فعالیت‌های خارج از «ماموریت‌های تعریف شده در اساسنامه» تذکر کتبی داده شده بود.

بازداشتگاه

نیمه شب پنج‌شنبه است. امشب از کمردرد خواب به چشمانم نمی‌آید. خاموشی شد و حالا با خودم می‌گویم گویا امشب کسی شکنجه نمی‌شود. کمی مانده است تا چشمانم سِر شوند. یک دفعه با داد و فریاد از خواب می‌پرم:‏ها! دیگه تموم شد.کتک‌ها شروع می‌شوند. نامش «اسماعیل» است. این اولین اطلاعاتی است که من از سلول ۲۴ اداره اطلاعات اهواز کسب می‌کنم. شکنجه‌ها شروع می‌شوند. درست در سلول کناری، همه زیر شکنجه یک جور فریاد می‌زنیم: «‏آآآآآآآآآآآی...‏آآآآآآآای...»

‏ضربه‌های باتوم و کابل است که پشت‌بندِ هم می‌خورند به سر و تنش و فحش می‌خورد.‏عرب است. این دومین اطلاعاتی است که از صدای شکنجه و فریاد‌ها می‌گیرم. اسم عملیات را از او می‌پرسند، به عربی فریاد می‌زند نمی‌دانم. شکنجه‌ها بیشتر و بیشتر می‌شوند و شکنجه‌گرها فریاد می‌زنند: «نجس! فارسی صحبت کن.»

صدای شکنجه‌ها به حدی ا‌ست که دردش به من هم می‌رسد. از گوشه‌ سلولم داد می‌زنم. زندان‌بان در را باز می‌کند. از ترس لال می‌شوم._ از صدای شکنجه می‌ترسم.در دوباره بسته می‌شود. شکنجه‌ها آن‌قدر شدید شده‌اند که دیگر نمی‌شود صداها را از هم تشخیص داد. یک آن صداها قطع می‌شوند و ناله‌‌اش بلند می‌شود. اسماعیل عرب شکنجه شده است. زیر شکنجه از او می‌خواهند فارسی صحبت کند. آخرین جمله‌اش این بود: «‏من به خدای ابراهیم ایمان دارم!»

‏بعد هم ناله و ناله... آیا مرده است؟ نمی‌دانم. ‏فقط سعی می‌کنم دعا کنم که نمرده باشد. در دلم مدام می‌گویم خدای ابراهیم! این جوان عرب را نجات بده.

آیا این صدای ناله‌های پیش از مرگ است؟ ‏نمی‌دانم. ‏خدای ابراهیم! خودت این جوان عرب را نجات بده.

چشمانم سنگین می‌شوند. ناگهان شکنجه‌ها باز شروع می‌شوند. انگار که بر تن اسماعیل عرب که بلد نیست درست فارسی صحبت کند، آب جوش ریخته باشند. داد و فریادش جوری می‌شود که پلک چپم شروع به پریدن می‌کند._ آخ من هم سوختم.

‏_ فقط بگید چه عملیاتی، من انگشت می‌زنم. اما من فقط به خدا ایمان دارم.

‏شکنجه‌گر قاه قاه می‌خندد و لهجه‌اش را مسخره می‌کند. بعد هم می‌گوید: «بیاریدش اتاق بازجویی.»

‏صدای کشیدنش روی زمین را حس می‌کنم. ناله‌هایش و بعد صدای تمسخر فارسی‌گوهای شکنجه‌گر را. ‏تاریخ از جلوی چشمانم رد می‌شود.

«مکیه نیسی» بغلم می‌کند: ‏«یعنی عارف رو هم این‌طور می‌زنن؟!»‏صدای اذان می‌آید. زندان‌بان مرد به سراغ‌مان می‌آید. اول من، بعد مکیه. سرویس بهداشتی ما در یکی از اتاق‌های بازجویی‌ بازداشتگاه است. باز صدای بازجویی اسماعیل می‌آید؛ باز تمسخر بازجو و کتک‌کاری. من یادم می‌آید شبِ قبل از بازداشت دوباره‌ام، یک متن از «آوات پوری» خوانده بودم.

برمی‌گردم به سلول. مکیه سرش را روی پایم می‌گذارد. برایش قسمتی از متن آوات را که یادم است، می‌خوانم: «همان‌جا هم به من گفتند نجس و همان‌جا هم مجبورم کردند با لهجه‌ام بگویم حسین، بگویم ابراهیم.»

‏بعد گریه می‌کنیم و قول می‌دهم روایت‌ها را بنویسم و فراموش‌شان نکنم.